33-صدای کرو را از کره شمالی می شنوید!

جایی که من کار می‏کنم، د ی ک ت ا ت و ر ی ه!

اینجا حتی آبدارچی شرکت دیکتاتوره! همون طعم بستنی که خودش صلاح بدونه رو به آدم می‏ده!

همه تلاشم و واسه مثبت فکر کردن می‏کنم..
نه داد زدن‏های رییس سر کارمندهای شرکت و جدی می‏گیرم؛ نه وقتی می‏فهمم اینجا جز به ایمیل شرکت، به هیچ جای دیگه‏ی این دنیای بدمسسسب مجازی دسترسی نداریم، شاکی می‏شم!
حتی وقتی فلش مموری و سی‏دی با پیغام اکسس دینای مواجه می‏شن هم سعی می‏کنم بددل نشم..

سیستم دکمه ری‏استارت نداره!
به درک!
کیس از پشت خاموش نمی‏شه!
به جهنم!
تلفن‏ها خط آزاد ندارن!
به فلانم!
احتمالن ایمیل‏هام چک می‏شن!
به بهمانم!
احتمالن تلفن‏ها شنود دارن!
به بیسارم!
.
.
موارد ادامه دارن، جایی دیگه ندارم که حواله‏شون کنم!
دنده‏م نرم! کتاب که می‏تونم بخونم!

::

مامان هما روبروم نشسته و با لبخند نگام می‏کنه: مادر! حالا که داری ماشین لوکس می‏گیری، یه شوهر خوب هم بکن!

اگه لوکس اینه! خدا به خوبش رحم کنه..
(البته که تو خدایی)

::


روزنامه:

  • خطاب به کروکودیل: چشای تو دنیامه.. نگیر ازم چشمات و..
  • کروکودیل خسته: خلاف مقررات شرکته، ردشون کن بیان
  • توضیح صحنه: کروکودیل خسته در حال جا زدن چشماش

::


پ-ن: بذا تا دلشون می‏خواد دسترسی‏هارو محدود کنن.. دسترسی تو به قلبم نامحدوده

::

پایان نامه:

امروز کروکودیل شنا نکرده بود! دسترسی ها محدود شده بود!

22 کروکامنت:

کامران گفت...

یه زمانی تو شرکتی کار می‌کردم که نه تنها بساط‌هایی شبیه به این رو داشت... حتی پشت سر هر فردی که پشت سیستم بود، حدودا 20-30 سانتی‌متر بالاتر، یه دوربین بود که تمام حرکات فرد رو کنترل می‌کرد...
حالا فکر کن توی اون سالن حدودا 20-25نفر بودیم!

حاشيه ها گفت...

كرو گرچه محتوي به غايت و نهايت به فرم ارجحيت داره، ولي خوب فونت اين پست تاهوما نيست
البته به كُرك پشت ِ لب ِ همه بد خواه‌هات!!

سوگلی گفت...

کاشکی منم به اینترنت دسرسی نداشتم

کاشکی منم مدیر عصبانی داشتم

.
.
.
.
ولی مدیر ( هوووق ) جوگیر و تازه به دوران رسیده نداشتم

سوگلی خشمگینانه گفت...

اگه نرفته بودی الان هم اینترنت داشتی و هم نمی ذاشتی من عصبانی برم و این مرتیکه رو خفه کنم

روزانه های یک دوشیزه گفت...

انگار تا مدیر سر کارمنداش به خاطر حتی ترک دیوار هم که شده، داد نزنه... اسمش مدیر نیست (البته در ایران)


حواله کن عزیرم به آقایون در و همساده.... خودتو عشقه کرو جان

میلاد گفت...

D:
الان بچه های آی تی تون نشستن دارن میگن این وبلاگ رو ببندیم؟؟
بعد اون یکیا میگن نه نه بذار بخندیم.
لووول

اردیبهشتی ته نشین شده گفت...

اینجا اگه کار آدم تو شرکت های مهم و حسابی باشه اینجوریه.
یعنی الان کارت خیلی مهمه؟ D:
پ.ن دوست داشتنیه خیلی.

رضا گفت...

یعنی دو تا خط توی این پستت به طرز وحشتناکی هووووووق داشت.
کارم به بیمارستان و بستری کشید!


پ.ن: البته مطمئنم کل پست و محدودیت ها به خاطر همون دو خط نوشته شده بود.

راحله گفت...

بنام خدا
من در این پست با چند کلمه نا مفهوم مواجه شدم، لطفاً راهنمایی بفرمایید.

مژده گفت...

میشه بگی ماشین لوکست چیه؟ چون تو داریش ما حداقل اسمشو بشنویم

نازنین گفت...

من جا زیاد دارم واسه حواله دادن می تونم بدم بهت

داریوش علیها گفت...

اول اینکه ماشین لوکست مبارک
دوم اینکه اسم این ماشین لوکستون چی هست حالا؟
سوم اینکه به همون فلان و بیسار و بهمان که نمیزارن تو به دنیای مجازی دسترسی پیدا کنی، همون کتاب رو بخون که از همه این بیتر تره و البته اگه حوصله داشتی و وقت کردی یه کم هم کار کن که ریا نشه

شهرام گفت...

از نظر علمی اعتباری نداره

مصطفی موسوی گفت...

این چیزهایی که لیست کردی ابدا دیکتاتوری نیست
یه شیوه مدیریتی صحیحه تو جهان سوم
خواهشا اینجا دیگه موندگار شو ، اعصاب من یکی بهم ریخت از بس تغییر شغل دادی

فلان فلان شده گفت...

خدا ایشالا نگیرشون ازت برات (سفته نه ها ! )

نرگسی گفت...

شرکت ما رو هم تغییر دادن دوربین و میزهای رو به دیوار و از این حرفها
ولی هیچکدوممون به هیچ جامون حساب نمی کنیم و کارهای عادی روزانه ازقبیل اینترنت بازی و وب گردی و تماشای فیلم و کتاب خوندن خودمون رو انجام می دیم
قیافه ی مدیرعامل موقع دیدن فیلمای شرکت دیدنیه

دان کی شوت گفت...

برو تو کار نویسندگی بهتره دیگه اینجوری لازم نیست تو شرکت کار کنی

سارا گفت...

پی نوشتت خدا بود

همین و داشته باشی کافیه

ناشناس گفت...

دوست داشتم، کوتاه و تاثیرگذار بود

آراک...

وحیده گفت...

ماشین جدید مبارک
*
*
کتاب خوندن رو عشق است

BānØØЎê ĢĦām گفت...

قسمت ِ مامان ِ هما با نمك بود كلي
*
ببين دخمل كتاباتو كه مي بري اونجا بخوني با روزنامه جلد كن ، شك دارم چشم ها دنبال ِ تيتر ِ كتابا و محتوياتش نباشه اونجا :دي

mangool گفت...

مگه شوهر رو می کنن؟!!

ارسال یک نظر