19- کروکودیل ها هم می تونن بپزن؟؟

همیشه همینجوریه، به خودت باشه واست انجام دادن یه‏سری کارها عین جون دادنه! اما همون کار و وقتی با یه نفر دیگه انجام می‏دی.. وقتی به خاطر یه نفر دیگه انجام می‏دی، می‏شه برات لذت‏بخش‏ترین کار دنیا ..
کی فکرش و می‏کرد من یه روز آشپزی کنم؟! کی فکرش و می‏کرد من یه روز با عشق آشپزی کنم؟.. دیگه دارم ایمان میارم که هرکار بخوای می‏تونی بکنی..

::

خسته و کوفته از سرکار می‏رم خونه مامان‏هما، لم می‏دم به دیوار آشپزخونه و به حرفهای خاله‏ها گوش می‏دم؛ مامان‏هما بی‏هوا میاد جلوم وامیسه و می‏گه: " چیه؟؟ اومدی بهم بگی واست خواستگار اومده؟؟"

چند ثانیه طول می‏کشه درک کنم چی داره می‏گه! چشمام و گرد می‏کنم و می‏گم:" قیافه‏م شبیه خواستگاراومده‏هاس؟؟"
بدون اینکه بشنوه چی می‏گم یا اصلن اهمیتی بده که دارم حرف می‏زنم با عصبانیت ادامه می‏ده:" یه بار شد بیای بگی خواستگار اومده.. می‏خوام شوور کنم؟؟!".. آه کشون راهش و می‏گیره و می‏ره:" محرم هم که اومد.." می‏زنه زیر آواز:" محرم آمد و عیدم عزا شد..." و من نگاش می‏کنم که دور می‏شه و غصه‏م می‏شه که چرا "بادابادا مبارک بادا" رو با کلی "بادابادا"ی اضافی و ضرب گرفتن رو تمبک خیالیش نمی‏خونه..

::

به هیچ‏کس توصیه نمی‏کنم با خواهرش یه جا کار کنه.. کلن توصیه می‏کنم با فک و فامیلتون یه‏جا کار نکنین.. اصن توصیه می‏کنم کار نکنین!

::

جک جونورای بلاگم کم بود، بابا یه مرغ مینا هم گرفت که دیگه جمع *اوذار و اباشر جمع شه!

* اوذار و اباشر در فرهنگ عامیانه‏ی خاله به معنی اراذل و اوباش می‏باشد؛ لازم به ذکراست نام کیوشاد نیز بعد از رد شدن از کارگاه زبان‏شناسی خاله از پورشاد به کیوشاد تبدیل شده است!

::

روزنامه:

  • خطاب به کروکودیل: می‏خوااام برسوننننمت...
  • کروکودیل ِ خسته: به قیافه‏ت که نمیاد این کاره باشی!
  • توضیح ِ صحنه: کروکودیل ِ خسته درحال سوار شدن ترک ِ موتور گازی!

::

پ-ن: امروز فهمیدم ناهار و شام و شاید بشه ایستاده خورد، اما اصلن عاقلانه نیست صبحونه‏ای که همراه با مرباس و غیر از نشسته، به صورت دیگه‏ای خورد! مانتو،شال، شلوار و کفشم طعم مربای آلبالو دارن!

::

پایان نامه:

  • امروز کروکودیل در آبهای مربایی شنا کرده بود.
  • پیشنهاد: آدامس با طعم کروکودیل ِ نوچ
  • قیمت: به میزان حمام آب گرم!
  • دستور مصرف: قبلن کروکودیل را بنشانید..



40 کروکامنت:

عالیه گفت...

با فامیل؟ اوه اوه! اصلا حرف شو نزن!!

رضا شاگرد آشپز کلاس گفت...

نشون دادی با اون همه ناله و نفرینی که پشت سر آشپزی می کنی آشپزیت خوبه و این کاره ای.....حالا گیرم کلی غذا رو دستت باد کنه و بمونه.تقصیر تو نیست.تو خوب درست کردی.

صبــــا گفت...

آشپزي واسه من يكي از لذت‌بخش ترين كاراي دنياست

رضا شاگرد کارگر عمله کلاس گفت...

با شوهر خواهرتونم یه جا کار نکنین.مخصوصا اگه رئیستون باشه

صبــــا گفت...

پ.ن رو خوب آومدي

مرباخوردن اساساً واسه من مكافاته
همش يه چكه مربا مي‌ريزه رو لباس آدم

رضا شاگرد ساندویچ خور کلاس گفت...

خوشحالم که ساندویچای کلاب دست ساز تو نبود.چون من دو روز بعد هم از اونا میخوردم.اگه تو درست کرده بودی با اون همه عشق که قاطیش شده بود قلبم منفجر شده بود

سینا گفت...

آدم عشقش که بکشه هر کاری میکنه!!
آرزو دارن مادر پدرا هم.در این موارد بی چاره پدرا که باید به فکر یه دَبه بزرگ باشن!!:دی
آدم کلا کار نکنه از همه بهتره!!

رضا شاگرد دوچرخه سوار کلاس گفت...

راسسسسی خانوم......
میخوااااام برسونمششششش
لاو بترکونمشششششششش

خانوم با خشم به رضا گفت...

وااا! چه معنی داره! دختر پسر نامحرم! حالا به سن تکلیف نرسیدن که نرسیدن.. چه معنی داره! وااا

رضا شاگرد میخوام میخوام......ش کلاس گفت...

خانوم این که چیزی نیس تازه بقیه شو برو
ما...آبد....ششششش
هیچی نگه و بشینه ساکت
میخواااام میخواااام بمونم پیشش
میخوام می خوام.......

خانوم ما این حرفا حالیمون نیس

خانوم با حیرت به رضا گفت...

دوس داری قبل از اینی که برسونیش، بترکونیش؟ جووووون؟؟؟

رضا شاگرد خواننده کلاس گفت...

اوهوم
دیگه وقتشه له له بزنن همه

کرو به عالیه گفت...

آره، اگه مزایای کارکردن با فامیل حداقل اندازه معایبش بود باز خوب بود

کرو به صبا گفت...

حالا فک کن این اتفاق به صورت ایستاده بیفته.. سرتاپای آدم مربایی می شه

کرو به سینا گفت...

کوزه بهتر جواب می ده.. دبه احتمال گندیدگی داره!

وحیده گفت...

اون یک نفر دیگه بهانه ی خوبیه برای انجام خیلی از کارها .. خیلی از تجربه هاا .. حسی که تو انجام دادنشم هست حس ناب و تازه ایه
توصیه ات رو حتما حتما گوش می دم خانوم
گوش این شاگرد اول کلاسم بکش تا اینقدر شیطونی نکنه
منم یکم دلم خنک بشه

یاسمن اکبرپور گفت...

یه روز مامانم رفته بود از این مغازه های ظرف پلاستیکی فروشی . خانومای مغازه انگار داشتن یکی از آدمای قبایل کومبا کومبا رو نیگا می کردند . آخه مامانم داشت حدود 30 تا ظرف پلاستیکی در دار می خرید . رنگ به رنگ !
بگو چرا ؟
داشت می رفت حج واجب[اینقدر خوش گذشت :))] بعد برامون یه خروار خورش فریزر کرد :)) داداشم تا چند ماه بعدش اسم خورش کرفس جلوش میاوردی عوق می زد :))

فقط یه روز به خودم زحمت دادم و با هزار مکافات خواستم ماکارونی درست کنم . وسطاش یادم افتاد گوشت چرخ کرده نذاشتم بیرون یخ اش وا بره :))

کمیاب گفت...

در مورد کار نکردن با فامیل در یک جا موافقم

سه سال با دختر عمم همکار بودم ):


اون قضیه آشپزی رو هم دیدم به چشم که طرف دست به سیاه و سفید نمیزد اما پای گاز انگاری داشت زندگی میکرد


راستی لینک من کووووووووووو ، کرووووووووووووو ؟؟

سردبیر مقیم در شماره بیست و دو گفت...

خب ، تنها کاری که ازم برات بر میاد ، توصیه به خریدن کتاب آشپزی مستطاب اثر نجف دریابندری هستش
...
ببین این پست بهت کمک میکنه یا نه ؟ :))

http://sardabir.net/2008/09/05/entry-for-september-06-2008/

لیلا کاوه گفت...

یه همخونهء باعشق، بهترین انگیزه برای آشپزیه.بعد یه مدت میبینی هرکی میاد غذاهاتو بخوره با یه قلم و کاغذ میاد . در مورد کار نکردن با فامیل هم کاملا موافقم.چون تجربه کردم .

سوگلی خطاب به شاگرد تبل بی حیای کلاس گفت...

بی حیا خجالت نمی کشی؟

بهانه گفت...

من کشته مرده این دایره اشعار وآوازهای!! مامانت شدم
سلام میرسونمش!!!!

مژده گفت...

از بد روزگار من دوست دارم با خواهرم یه جا کار کنم میدونی چرا؟ چون 5 ساعت کار راحت یا بهتره بگم بیکاری میکنه و دو برابر من حقوق میگیره

شهرام بیطار گفت...

سلام . من هم 2 سال با داداشم یه جا بودم . تازگی ها یه جا استخدام شده و راحت شدم . نمیدونی چقدر احساس آزادی میکنم . پدرم رو در آورده بود . خوب درکت میکنم .




با درود و سپاس فراوان : شهرام

نشانه خوان گفت...

آخ گفتی هااااا
من به خاطر تجربه هم مدرسه ای بودن با خواهرم حاضر نیستم باهاش همکارم بشم
فک کن چه شودددددد
مطمئنامن دیوونه میشم :ِD

نشانه خوان گفت...

می دونی حدیث منم آشپزی رو دوست دارم اما هیچوقت حوصله آشپزی کردن رو ندارم ولی به موقعش برای کسی که دوستش دارم نشستم آشپزی هم کردم و واقعا با عشق و علاقه اینکارو کردم

یه داستان خبیصانهع در مورد مربا یادم اومد گفتم بگذرمزشته این حرفا رو اینجا بزنم، آخه مردم چی میگن

اورتاليا گفت...

سلام، من از وبلاگ وحيده به اينجا رسيدم!
يه كمي طول ميكشه تا با سبك نوشتن شما ارتباط برقرار كنم. پس فعلاً نظر وحيده رو تاييد ميكنم تا بعد!

مصطفی موسوی گفت...

مینا....ه
مینا......ه
مینا جون.....ه


من فکر کردم قهوه چیه داره با زنش یا دخترش تلفنی حرف میزنه
بعد بالا سرمونگاه کردم دیدم با یه مینا که تو قفسه داره اینجوری ....ه

ناشناس گفت...

يه سوال فكرمو مشغول كرده،البته فضولي نباشه ،ببخشيد،چرا تو تيترت شماره نذاشتي مثل قبليا؟

به ناشناس گفت...

یادم رفته بود! درست شد

ناشناس گفت...

:)

داریوش علیها گفت...

به نظر من آشپزی خیلی لذت بخشه مخصوصا اگه واسه خودت باشه.
خوب بابا یه روز برو خونه به مامان هما بگو یه خواستگار برات اومده و بعدش برو زنش شو و عروسی بگیر تا ما بیایم بترکونیم، ولی عمرا اگه این دفعه با عجله از ماشین پیاده شم.

پارسا گفت...

مخلصم ها! :D

دوشیزه (متولد اسفند) گفت...

به به دخترم آشپزی می کنه اونم با عشق !!!

ببین اگه مشکلی چیزی داشتی می تونی با وبلاگ میلاد "تخته شاسی" تماس بگیری. بچمون کلاس آشپزی هم انگار دائر کرده و اینا... :دی

سارا گفت...

سلام

منم باهات موافقم نباید با فامیل یه جا کار کرد.

آشپزیم وقتی حال داشته باشی خوبه

راستی من لینکت کردم اگه دوست داشتی به من سر بزن

مولکول هوا گفت...

دعوت به همکاری

اورتالیا گفت...

این قضیه خواستگار مثل اینکه جدی شده ها! خیلی وقته نمی نویسی!
;)

niloofar گفت...

آشپزی برا کسی که دوسش داری معجون ِابتکاره..برا بقیه زهر مار!(خدا صبر بده)
آشپزی یعنی "مثل آب برای شکلات"!به خدا!

مانی گفت...

کروی آشپز باشی و عشقشو عشقه
///
ما خودمون واسه خانوم میپزیم غذا مذا،خدا شانس بده به آقای شما
///
راسیاتش زابل و اوو ورا بودیم رفته بودیم مدن چی گری

مانی گفت...

تر زد به کامنت من اینجا
راسیاتش زابل و اون ورا بودیم رفته بودیم معدن چی گری

ارسال یک نظر