6- کروی شخصی نگار!

یه سری حرفهارو هروقت بهت بزنن باز کمه، باز دلت می خواد بشنوی، هربار که بشنوی تازه ن، هربار لذت بخش تر از بار ِ قبل...مث ِ دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم.......
اما.. اما گاهی، گاهی قاطی این هروقت ها، یه گاهی ِ کوچولو قاطی این هروقت های بزرگ هست که باز این حرفها حس های خوب دارن، اما اون حرفی که باید باشن نیستن.. مال ِ اون لحظه و اون گاه نیستن.. حداقل اون لحظه و اون گاه، شیش دانگ واسه اون حرفا نیست...
من هرگاه و لحظه دوستت دارم، اما من هم گاهی، گاهی قاطی هروقت های همیشگی، اون حرفی که باید بزنم و نمی زنم... حرفی و که شیش دانگ واسه اون لحظه و اون گاه باشه رو نمی زنم...نمی زنم..نمی زنی..نمی زنم..نمی زنی.. گاهی دلم می خواد دیگه حرف نزنم..

::

هیچوقت با هیچ شخصیتی تو هیچ کتابی، اینجوری همذات پنداری نکرده بودم... با شخصیتی که هیچ شباهتی به من نداشت، اما تک تک کلماتش و مغزم مث اختاپوس می قاپید، اختاپوسی که هشت تا پاداره و رو هرپاش صدها دهان ِ مکنده که هر دهان قابلیت هورت کشیدن ِ هزارتا کلمه رو داره... اختاپوس هورت کشید، هورت کشید، هورت کشید... مغزم منفجر شد...

{(مدّ سیاه )... برژیت ژیرو}

::

درهای بسته زیاد شدن... درهای بسته همه جا پرن... تو خونه می رم، با درهای بسته روبرو می شم... تو شرکت، با درهای بسته روبرو می شم... همه جا درهای بسته ن که با هیچ کلیدی نمی تونم بازشون کنم.. شاید من کلید درست و ندارم! شاید اونا که درهای مغزشون و رو دنیاهای دیگه بسته ن، قفلهای "بازنشو" دارن!

من هم درهای بسته زیاد دارم..زیاد دارم.. اما واسشون دنبال کلیدم.. دنبال شاه کلیدم...

::

هستن آدمایی که با اولین نگاه، تمام ِ حس های بد ِ عالم و می ریزن تو دلت... یه مدیر ِ جدید به جمع مدیران ِ شرکت اضافه شده... تو این شرکت همه مدیرن و این شرکت همیشه ضعف مدیریت داره...

مهندس مهندس کردن های منشی ِ شرکت، اعصابم و فلج می کنه! تقصیر ِ من نیست اگه دلم می خواد فکش و بیارم پایین!

::

روزنامه:

  • خطاب به کروکودیل: مهندس! چرا بنزین تموم شد؟؟
  • کروکودیل ِ خسته: خفه!
  • توضیح ِ صحنه: کروکودیل در حال ِ درآوردن چشم ِ بدخواهان!!

::

پ-ن: وقتی سوار ِ کیوشادم، انگار که تو اتاقمم! حس می کنم هیشکی من و نمی بینه! خمیازه ی عمیق و طولانی که فکم و جابه جا کرد کشیدم...
ماشین بغلی: "خمیازه می کشی جلو دهنت و بگیر!"
من:" اینجوری راحت ترم!"

::

پایان نامه:

  • امروز کروکودیل در استخر ِ شخصی شنا کرده بود!
  • پیشنهاد: آدامس با طعم ِ کروکودیل ِ خصوصی
  • قیمت: فروشی نیست.
  • دستور ِ مصرف: ندارد.

30 کروکامنت:

رضا شاگرد خصوصی کلاس گفت...

چن وخ پیش رئیس پلیس تهران گفته بود ماشین جزو حریم خصوصی محسوب نمیشه چون داخلش دیده میشه.حکم جالبی داده بود.از به بعد برای این که بفهمی یه جایی حریم خصوصی هس یا نه اول ببینین توش دیده میشه یا نه.
حالا ماشین آدمم بشه جزو حریم عمومی دیگه معرکه س
یعنی حتی خمیازه هم نمی تونی بکشی

ولی از من میشنوی به این حرفا توجه نکن همون هر جور راحتی باش
نمی دونم ولی فک می کنم مجبور باشیم بعضی قفلا رو بشکنیم.چون اصلا باز بشو نیستن نه با کلید نه با شاکلید...بشکن

رضا شاگرد همیشه اول کلاس گفت...

در ضمن..اول

مـیلاد گفت...

خوب ماشالا داری رکورد هر یک ساعت یک بلاگ رو میزنی.
تو چقدر کروکدیل داری که تموم نمیشه؟

ترانه(مژده) گفت...

اولا که چهار دیواری اختیاری هر کاری دوست داری تو ماشینت بکن اصلا به اون بغلی چه ربطی داره. در ضمن یه وقتایی از او گاهیا که گفتی هست که کلمه دوست دارم تو دهنته ها ولی نمیزاری بیرون بیاد نمیدونم واسه غروره یا لج بازی. ولی هر چی هست اون کاری رو بکن که دلت میگه. شاه کلید رو یافتیم به یاد ما هم باش. منم کلی در بسته دارم.این منشیتون رو اعصابه ها. مهندس چیه دیگه؟ الان همه مهندسن . بدم میاد بگه آقای فلانی. ایییییییییییشششششششش بدم میاد (نارنجی مدرسه موشها)

بازم ترانه یعنی همون مژده گفت...

حدیث جان هی تند تند آپ کن دلمون واشه. هی چی دیگه نداریم بخونیم

س ي م ا گفت...

عجب...!
كه اينطور...

غزل خانوم خانوما گفت...

چقد کیف داره وقتی آدم خودشه! خود خود خودش! حتی اگه همه درا بسته باشن

بازم غزل با اعتماد به نفسی مضاعف گفت...

تو یه فیلمی می گفت وقتی آدم با یه دیوار یا به عبارتی یه در بسته روبرو میشه و نمی تونه بازش کنه؛ بهتره اون در و دور بزنه و از راه دیگه ای وارد بشه

خاليباف گفت...

غزل خانم شما احتمالا پيمانكار شهرداري در دپارتمان طراحي ميادين نيستين ؟ ( البته ميوه و تره بار نه ميادين شهري و دوربرگردان ).

خانم بوک گفت...

:) من که عاشق اون عکس بالای صفحه شدم. خیلی خیلی دوستداشتنی و خوشگله خیلی لذت بردم از خوندن حرفهایی که اینهمه قشنگ گفته شدن :)

اي بابا گفت...

ا چه زود آبديد شد من تازه واسه قبلي پست گذاشتم . اين خيلي فلسفيه .

سمیرا گفت...

این " گاهی کوچولوها" واسه من خیلی زیادن... یعنی در واقع همیشه " گاهی کوچولوها" هستن و گاهی قاطی اونا این " هر وقت های تو" پیدا می شن ....
.
.
شاه کلید رو هم پیدا می کنی....
اگر قرار نبود آن در گشوده شود، چرا کلیدش را بر نداشتند.....
.
.
:)

®شین گفت...

:)

pejmansh گفت...

خیلی سخت نگیر ...این روزها کلید ساز خوب پیدا نمیشه ..پیدا کردی من رو هم خبر کن ;)

مصطفی موسوی گفت...

یه هوک چپ سنگین میزنی اول ، بعد برا محکم کاری یه آپرگاد از زیر میکشی ،، فک منشی میاد پایین اونوقت
.
مد سیاه ، میخریم میخونیم
البته معمولا کتابهایی که معرفی مین به ادم معمولا خوب در نمیان نمیدونم چه علتی داره
شاید برا اینه که خود ادم باید یه کتاب رو کشف کنه ، تا لذت ببره از خوندنش

ناشناس گفت...

امیدوارم همه درای بسته ات تند تند باز بشه...طوری که نفهمی اصلاً چی شدن، کجا رفتن

مانی گفت...

تازه از شیراز رسیدم
خسته ام ولی یه کرو که بیشتر نداریم
1.دوسش دارم
2.فرهاد ِ نیمه غایب حسین سناپور اولین و آخرین شخصیتیه که باهاش همذات پنداری کردم
3.یه درو نبستی نمکی!!!
4.حق با توئه با همین روش مصطفی بزن فکشو بیار پایین،دهنشو سرویس کن
5.برو از وزارت ارشاد یا وزارت کشور مجوز بگیر واسه خمیازه ت خب!

یاسمن اکبرپور گفت...

خیلی خوبه که دوس داری منشی تون رو خفه کنی . من تو رو تشویق می کنم به این کار .


و


یعنی آدم حتمن باید یه جای عمومی باشه تا جلوی دهنشو بگیره واسه خمیازه کشیدن؟

مممممممممممممم
فکر کنم حکایت غذا خوردن های منه که
وقتی تنهام
هشت قاشق رو با هم می چپونم توی دهنم
و
وقتی توی مهمونی هستم
سعی می کنم نشون بدم که رژیم دارم

:))

فکر کنم همه ی آدما همچین درگیری هایی با خودشون دارن .

یاسمن اکبرپور گفت...

به نظرم اون د.د زمانی نداره

کلن ترجیح می دم نه بگم و نه بشنوم

:D

داریوش گفت...

همیشه که نباید از در رفت
گاهی وقتها پنجره هم راه گشاست

takhtesiyah گفت...

گاهی حس می کنم عصبیتتو با این منشی ها حس نمی کنم
.
.
کروکدیلا وقتی میان تو شرکتی که آدما توش کار می کنن باید زبون اونا رو یاد بگیرن شاید
.
.
نمی دونم
..
..
راستی! کلی این کیوشاد گیجم کرده بود که مصطفی به دادم رسید و برام توضیح داد و الان آرووم شدم
:)

منتقد گفت...

و اما ... واژه :،) دوستت دارم (،: این واژه که از اواخر دهه 50 تا اواخر دهه 70 به مدت 20 سال در رسانه ها مفقود و حرام اعلام شده بود در اواخر سال 70 با توجه به ساختار جامعه و میانگین سنی جامعه و سیاست کلی کشور و امواج دیجیتالی ارسالی از زمین و آسمان به اجبار کم کم جای خود را در رسانه های عمومی باز کرد ، و از آنجائیکه سالها در اذهان عمومی یک واژه گم شده بود و با توجه به این که یکی از نیازهای اولیه بشر بود بعد از یک دوره 20 ساله به صورت یک نمودار خطی با زاویه به اغراق نزدیک به 90 درجه (woooow ) صعود نمود ، بطوریکه همانطور که شما نیز فرمودید به حدی رسیده که میتوان آن واژه برای چندین نفر 3 و ... ارسال نمود ، که با توجه به ساختار وزارت اقتصاد و دارائی هیچ گونه مالیاتی نیز به آن تعلق نمیگیرد و اگر هم بگیره میتوان با یک سکه و یا گوشی موبایل (غیر از نوکیا ) ممیزمالیاتی را خشنود و معافیت مالیاتی دریافت نمود .
در مورد گشایش دربها نوشته بودید به نظر من استفاده از شاکلیت در کوتاه مدت موجب خرسندی صاحب درب و کلیت دار میگردد ولی در بلند مدت با توجه به کار برد عمومی شاکلیت موجب خرسندی یک طرف و آن هم صاحب شاکلیت و ناخشنودی صاحبین درب میگردد . پس نظر شخصی بنده این است که کلا با توجه به پایان رسیدن دوران پادشاهی و امپراطوری و دیکتاتوری در دنیا، اگر شما هم تغییر موضع بدهید احتمالا فردایی بهتر خواهید داشت . خداوند به شما توفیق دهد تا ما هم از نوشته های شما بهره مند گردیم .

مریم خار چشم آبجی خانوم گفت...

خانوم چرا همش دنبال کلیدی؟
دیدی دزدا رو،مگه همیشه کلید دارن؟گاهی ادم باید کلک بزنه و مثل دزدا عمل کنه تا موفق باشه
گاهی یه سنجاق قفلی میتونه در حد یه شاه کلید کارساز باشه

س ي م ا گفت...

ما آپيم!
قدم رنجه فرمائيد!

مهندس پنگول جونی گفت...

کیوشاد قهرمان
امیسد نسل جوان

......

گاهی وقتا یکی دیگه باید کلید داشته باشه. نه خودت.

vahideh گفت...

منم با شاگرد اول کلاس موافقم
بعضی قفلها رو باید شکست... خمیازه بکش کرو جان هرجا وهر چقدر که دوست داری

vahideh گفت...

راستی هر وقت کتاب خوبی می خونی به ما هم معرفی کن.... چند وقته که دلم هوای خوندن یک کتاب خوب رو کرده

ستار آزاده گفت...

سلام

مرسی از این که کتاب رو به ما معرفی کردی

هر انسانی می تونه یکی از پاهای اون حیوون باشه

مهرداد گفت...

سلام به روزم!

وحید گفت...

سلام حدیث خانم
این قسمت خیلی خوبی بود:

من:" اینجوری راحت ترم!"

خندیدم و حالم که امروز گرفته بود یه هو خوب شد
(:
ممنون

ارسال یک نظر